تبليغاتX
بگذریم.... مي گذرد!!!
جاری است آدمی...
خواب دیده ام

روح شرقی خدا

 در نهرم یک نفس

بر صلیب کهنه مسیح

                    باز قد می کشد

                        بزرگ می شود.

 

خواب دیده ام

سبزنای برگ های باغ

بادهای هرزه ی سیاه و سرخ را

                              خسته و کلافه می کند.

 

خواب دیده ام

داس ها

توبه می کنندو

           عاقبت به خیر می شوند

و بعد سیزده رکعت از نماز

سروها

شمالی ترین ستاره را

                   سجده می کنند.

 

خواب نیستم

ولی خواب دیده ام

نیل نه!

جویبارها

گاهواره های تازه با خود می آورند

و گریه های کودکان مان

                      ترانه می شود.

 

به اتهام یک قصیده ی سپید

برادرم

اگرچه سر به دار می دهد

ولی

خواب دیده ام

    دار او

         بنفشه  می شود.

 

خواب دیده ام

هزار صبح می تراود

 از گلوی سینه سرخ

 

خواب دیده ام

           دوباره آفتاب می زند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:40  توسط محمود پسندیده  | 

هر سال

مکافاتی ست

پاییز  و  تکرار  و

لاف عاشقی

***

چوپان شدی

گفتی:

اینقدر نی می زنم

بهار و تابستان

که عاشق شوندم روزها

گفتم:

بی نی؟

نمی شود زرد شد

منتظر باران ماند

بی نی...!

نی شدم!

***

گمت کردم

سر آن پنج شنبه

که جمع شده بودند مردم

برگ ریزان

روی دست ها

عاشق شدند...(بی  نی    بی  چوپانش)

***

وسط اين همه بي تويي

گيرم نماز بي اذان واجب

گيرم وضو با دل جبيره ممكن

قبله از كجا بياورم

ميان اين قبيله ي

بلا نسبت!

***

دلم هوايي شده

قبله نما كه نيست

بايد بروم

پي يك تكه آينه

كه

تورا بشناسد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:20  توسط محمود پسندیده  | 

دلم گرفته ازين روزهاي اعتراف زده 

((عقاب)) دكتر خانلري را  بشنويد    يا     بخوانيد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 8:0  توسط محمود پسندیده  | 

1

خاكستري

خاكستري

ناگاه صورتي

...

پشت روزهاي  آفتاب سوخته  مرداد

لابه لاي اين همه  رنگ

"دري به وسوسه باز مي شود"

 ...

همه چيز آغاز مي شود

خيابان ها

ساعت ها

و كفش ها

 كه حالا جا باز كرده اند

 

2

همه چيز به هم مي آيد!

گلهاي سيماني شهرداري

هاشور گونه هاي بچه هاي ته شهر

آدم هاي از كمر به پايين

كارگران مورب

خواب معراج

درست وسط ترانه مادونا!

"وارد مي شوي

و نمی دانی که خارج شده اي"

 

3

روزها

هي لاغر مي شوند

لاغر تر از گاو هاي  يوسف !

و من

پشت اولين چراغ

آدم ها را نقاشي ميكنم

از كمر به بالا

نيمه گم شده!

نيمه خاكستري

 

 4

حق با تو بود شیرین

فرهاد لومپن ...

هفت سال فقط کلنگ زد مردک!

ناگزیر... منت کشی  خسرو!

  

 5

آدم هاي دنباله دار

معادله هاي چند وجهي

ابرهاي صورتي

سيگارهاي نخ نما

حال استمراری دود


  مرحوم استاد عمران صلاحی :

" دری به وسوسه باز می شود وارد می شوی و نمی دانی که خارج شده ای"

  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:17  توسط محمود پسندیده  | 

 

از هر طرف فكر ميكنم

زمين را

حتي با ريسمان

به آسمان پيوندي نيست...

 

پناه مي برم

به گرمی یک آغوش

از شر خداوندي كه

آفريد

و...راند!

 

 آزادي را

به بنجاق کپه خاكی

و مشتي گندم و آه

سودا كرد...

سودايي

بدون گواه

بدون پشيماني!

 

 بیچاره پدرم

نمیدانست

آدم سایه مرگ است

روی زمین

...

عمويم مرد!

 

و مادرم

 بنده ی خدا!

تاوان فريب فرشته  را

در آمیزش اغوا و تقوا

نگهبان بستر و مطبخ  شد...

 

 

برادرانم زورشان نرسيد به خدا

به خود خدا...

هر روز

زور ميزنند

كفر خدا

اداي خدا را در آورند

(با هوش

با عقل

با علم

سرهم كلاه بگذارند!)

 

(حالا

عقده ي زيان سوداي گندم را

دست مي اندازيم

به ماه و مشتري!

و هر چه مال خدا !)

 

پاياني نيست

خواهركم

فايده اي نبود

دست انداختيم

چنگ زديم

به همه چيز

به همه كس...همه جا

(به هرچه خدا داد)

حتي به عشق

كه پنهان از خدا

كه مال ما

***

واعتصموا بحبل الله! 

گوش به حرف خدا

 مي آويزم خودم را

به ريسمان !

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:8  توسط محمود پسندیده  | 

 

اینجا

همه دروغ ها

از ماست سفيد تر

با نام خداتازه مي شوند...

و خون مال خداست

 *

جمعه ها

به خاطر خدا تعطيل است

در انتظاريوسف ...

كه بيرون بيايد...

 از چاهي كه كنده ايم

*

تاريخ ... به نام خدا

سال67 ...به نام خدا

شش هزار گور

بی نام... به نام خدا...

 

سلام...شما پدر سيمين هستيد؟؟

(كسي اشك هاي پير مرد را نديد

وقتي

الهه ي كالي

با اوركت كره اي

از زندان خبر نكاح آورد

با ده سكه بهار آزادي!!!)

 

صف نان

صف شير

صف زيارت

بليط مترو

بليط جمكران

صفوف دشمن شكن

كانهم بنيان مرصوص!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:52  توسط محمود پسندیده  | 

 

دست هايت را گرفتم

بي آنكه افتاده باشي...

دست هايم را گرفتي...

 

و صعود آزاد كرديم

توي سال هفتم  

(هنوززمين بالغ نبود...

و گندم آغاز نشده بود...)

 

آهسته وحي کردیم:

عين...شين...قاف

و سوره نساء از يادمان رفت...

(چقدر كاغذهاي يادداشت مان گريسته بودند

بر مصيبت تقسيم زن خيالي...)

 

 ****

 

فردا...

 كابوسي است

براي مردي

كه روزي

چشمهايش

قبله نما بود

براي  افتاده ترين سياره

 ازچشم خدا..!

 

حالا ديگر

 نه گاليله مي تواند

 نه كليسا...

اتفاق خواهد افتاد...

زمين خواهد رقصيد...

با بلوغي از جاذبه سيب...

 

(كشف مي شوي...

و شب

نفس هايت

 طعم تند  رسيدن را

 تفسير خواهد كرد...)

 

و من...

چشمهايم...

دلم...

سياره ام...

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:11  توسط محمود پسندیده  | 

 

می دانستم  زود می روی مرد !

بی تو...

 بهشت خدا خیلی سوت و کور بود.

...

حالا

دیدن تو

بهانه خوبی است

برای همه خوبی ها...!

به خدا می سپارمت...

 

تا روزی که باران ببارد...

تا روزی که گندم...جوانه بزند

بر سفره های خالی کودکان سرزمین داغ...

تا روزی که آفتاب نسوزاند

و ابر بهانه ای نباشد برای گریستن...

***

تا روزی که هیچکس

سیاه نباشد...سفید نباشد...

 

تا  تو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 8:59  توسط محمود پسندیده  | 

 

 

دلم گرفته!...

 

(این همه آدم موازی!

 این همه خوبیهای ثبت و ضبط شده

 این همه فرشته های مراقب!)

...

شاید یکی از این روزها

برای دلم سفارش یک قهوه اسپرسو بدهم...

شاید هم این بار

با خودم ببرمش پیش رضا سید نیا

(برایش سنتور بزند! )

یا دیدی بردمش حرم

...آینه ها را ببیند..با آنهمه آدم شکسته ...

 

دلم برای دلم می سوزد...

   

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:42  توسط محمود پسندیده  | 

 

 

تیک...تیک...تاک...

عقربه ها میچرخند...رو به روت

شمرده می شوی!

تا چهل...پنجاه...شاید بیشتر

 شمرده می شوی...

خوشحالی که آدم حسابت کرده اند!

 

تا دلت بخواهد سایه هست اینجا

سایه های شمرده شده !

...

رو برو  عقربه ها جوانه میزند

پشت سر

 سایه ها ی خسته

(تکثیر خاکستری!)

 

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:51  توسط محمود پسندیده  | 

 

 

نوشته بودند " ندا ..."

غصه نخور... گلم!

همه می میرند ...

...

همه  می روند...

ندا !

آقا!

سلطان !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:7  توسط محمود پسندیده  | 

 

دیروز دیدمت...

دزدانه!

میشی تر از همیشه بود چشمهات...

عزیزم

گرگهای حیز این حوالی...

...

عینک های دودی

 معلوم نیست چه غلطی می کنند !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:33  توسط محمود پسندیده  | 

 

 

سلام.

 نمی اومدی كه حالا اینهمه دغدغه نداشتی!

دغدغه ی موندن!بودن!چگونه موندن و بودن!

هی گفتند و نشنیدی که نرو...نیا...!

اما حالا که اومدی ! اینا همه جزیی از بودنه...

پس باش...با همه ی دغدغه هاش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:28  توسط محمود پسندیده  |